درخواستی..
"اَه.. خسته شدم دیگه"
از صبح که بیدار شده بودی، انگار یه وزنه ۱۰ کیلویی به کمرت بسته بودن. تیر کشیدن زیر شکمت هم ول کن نبود و ثانیه به ثانیه از قبل بیشتر میشد..
رفتی سمت آشپزخونه.. ساعت دیواری، ۸ و نیم شب رو نشون میداد و این یعنی مینهو، حد اقل تا دو ساعت دیگه خونه نمیاد.. تازه اگر تمرین هاش رو بیشتر از قبل نکنن..
پس تصمیم گرفتی طی این زمان، یچیزی درست کنی چون امروز اصلا غذا نخورده بودی و فقط توی رختخواب.. پس همین الان بود که از گشنگی از حال بری..
دستت رو گذاشتی روی کمرت و سعی کردی صاف بایستی..
یه نفس عمیق کشیدی لب زدی..
"هی فسقلی.. مسابقه بوکس برگزار کردی اون تو؟.. بابات هم فقط کمپانیه.. تمرین کنه.. پسره ی احمق.. منو از صبح ول کرده رفته حتی یک زنگ هم بهم نزده ببینه حالم چطوره.." یکم مکث کردی "فسقلی، نبینم به بابات رفتیا.."
آهی کشیدی..
"کاش زودتر برگرده.. واقعاً تنهایی سخته.."
مشغول خورد کردن پیاز شدی که سنگینی نگاهی رو حس کردی و برگشتی..
مینهو دم در آشپزخونه بود.. ساکش رو زمین انداخته بود و بی صدا، با چشمایی که توش یه عالمه شرمندگی و مهربونی بود، داشت نگاهت میکرد. احتمالاً چند دقیقه ای بود که اونجا بود و غرغر هات رو شنیده بود.
خنده ای کرد..
"مسابقه بوکس؟"
انگار همون لحظه کل خستگی هات رو فراموش کردی.. مینهو اومد سمتت. بدون اینکه حرفی بزنه، چاقو رو از دستت گرفت و بوسه ای روی موهات نشوند..
شروع کرد حرف زدن..
"متاسفم... خیلی متاسفم که تنهات گذاشتم.. تو خیلی قوی هستی که با این حال بازم داری به کار های خونه میرسی..ولی من باید پیشت میبودم.."
تا اومدی بگی "نه بابا، چیزی نیست" مینهو دستت رو گرفت، بردت سمت مبل و بالشها رو پشتت مرتب کرد..
اروم گفت..
"بقیه کارای غذا با من.. تو استراحت کن.."
وقتی دیدی با اون دستای خسته اش، با چه دقتی داره بقیه کارها رو انجام میده و هی برمیگرده چک میکنه که چیزی لازم داری یا نه.. دلت براش سوخت.. اون واقعاً بلد بود چطوری با کوچکترین حرکت هاش، دوباره بهت حس امنیت بده. اون لحظه که کنار هم بودید و میخندیدید، میدونستی هیچ چیزی برات توی دنیا نمیتونه جای رابطه تون رو برای تو بگیره..
#استری_کیدز#بنگچان#لینو#چانگبین#هیونجین#هان_جیسونگ#فلیکس#سونگمین#جونگین
از صبح که بیدار شده بودی، انگار یه وزنه ۱۰ کیلویی به کمرت بسته بودن. تیر کشیدن زیر شکمت هم ول کن نبود و ثانیه به ثانیه از قبل بیشتر میشد..
رفتی سمت آشپزخونه.. ساعت دیواری، ۸ و نیم شب رو نشون میداد و این یعنی مینهو، حد اقل تا دو ساعت دیگه خونه نمیاد.. تازه اگر تمرین هاش رو بیشتر از قبل نکنن..
پس تصمیم گرفتی طی این زمان، یچیزی درست کنی چون امروز اصلا غذا نخورده بودی و فقط توی رختخواب.. پس همین الان بود که از گشنگی از حال بری..
دستت رو گذاشتی روی کمرت و سعی کردی صاف بایستی..
یه نفس عمیق کشیدی لب زدی..
"هی فسقلی.. مسابقه بوکس برگزار کردی اون تو؟.. بابات هم فقط کمپانیه.. تمرین کنه.. پسره ی احمق.. منو از صبح ول کرده رفته حتی یک زنگ هم بهم نزده ببینه حالم چطوره.." یکم مکث کردی "فسقلی، نبینم به بابات رفتیا.."
آهی کشیدی..
"کاش زودتر برگرده.. واقعاً تنهایی سخته.."
مشغول خورد کردن پیاز شدی که سنگینی نگاهی رو حس کردی و برگشتی..
مینهو دم در آشپزخونه بود.. ساکش رو زمین انداخته بود و بی صدا، با چشمایی که توش یه عالمه شرمندگی و مهربونی بود، داشت نگاهت میکرد. احتمالاً چند دقیقه ای بود که اونجا بود و غرغر هات رو شنیده بود.
خنده ای کرد..
"مسابقه بوکس؟"
انگار همون لحظه کل خستگی هات رو فراموش کردی.. مینهو اومد سمتت. بدون اینکه حرفی بزنه، چاقو رو از دستت گرفت و بوسه ای روی موهات نشوند..
شروع کرد حرف زدن..
"متاسفم... خیلی متاسفم که تنهات گذاشتم.. تو خیلی قوی هستی که با این حال بازم داری به کار های خونه میرسی..ولی من باید پیشت میبودم.."
تا اومدی بگی "نه بابا، چیزی نیست" مینهو دستت رو گرفت، بردت سمت مبل و بالشها رو پشتت مرتب کرد..
اروم گفت..
"بقیه کارای غذا با من.. تو استراحت کن.."
وقتی دیدی با اون دستای خسته اش، با چه دقتی داره بقیه کارها رو انجام میده و هی برمیگرده چک میکنه که چیزی لازم داری یا نه.. دلت براش سوخت.. اون واقعاً بلد بود چطوری با کوچکترین حرکت هاش، دوباره بهت حس امنیت بده. اون لحظه که کنار هم بودید و میخندیدید، میدونستی هیچ چیزی برات توی دنیا نمیتونه جای رابطه تون رو برای تو بگیره..
#استری_کیدز#بنگچان#لینو#چانگبین#هیونجین#هان_جیسونگ#فلیکس#سونگمین#جونگین
- ۱.۱k
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط